به تو می اندیشم!!
ای سراپا همه خوبی ٬ تک وتنها به تو می اندیشم....
همه وقت ٬ همه جا٬ من به هر حال که باشم به تو می اندیشم......
تو بدان این را ٬
تنها تو بدان٬
تو بیا٬
تو بمان با من تنها تو بمان........
جای مهتاب به تاریکی شبها ٬ تو بتاب..........
من فدای تو بجای همه گلها٬ تو بخند............
اینک این من که به پای تو در افتادم باز..............
ریسمانی کن از ان مـــــــــــــــوی دراز٬
تو بگیر٬
تو ببند٬
تو بخواه................
پاسخ چلچله ها را تو بگیر٬
قصه ی ابر هوا را تو بخوان!!
تو بمان با من ٬ تنها تو بمان!!!!
در دل ساغی هستی تو بجوش ٬
من همین یک نفس از جرعه ی جامم باقی ست ٬
اخرین جرعه ی این جام تهـــــــــــی را تو بنوش!!!!............
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 16:56  توسط نادیا
|
زندگی در یک شوخی احمقانه ::
خواب می بینم دریک شوخی احمقانه زندگی می کنم .
من دور کلبه ام چپری دارم..
قصد من ساختن پرچینی ست٬ بلند تر از یک اسمان خراش ٬ اما مصالح ام کافی نیست و
به همین خاطر یواش یواش دل و روده ی کلبه ام را در می اورم . . . .
چرا من درچنین شوخی احمقانه ای زندگی می کنم ؟؟!؟؟
چرا رویای من هیچ ارتباطی با خودم ندارد؟؟!؟؟
واقعا که اینطوری نمی شود عمل کرد؟؟!؟؟
دوباره بنا می کنم به خوابیدن!!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:12  توسط نادیا
|
ما چون تنه ی درختان در برفیم.!.!
انهابه ظاهر روی زمین صافند و گویی با کوچکترین تکانی می افتند٬
نه نه!!
این کار را نمی شود کرد٬ زیرا انها محکم به زمین چسبیده اند. . . .
اما نگاه کن!!!!
حتی همین هم ظاهریست!!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 17:42  توسط نادیا
|
رفیق من سنگ صبور غم هام
به دیدنم بیا که خیلی تنهام
هیشکی نمی فهمه چه حالی دارم
چه دنیای روبه زوالی دارم ..
مجنونم و دل زده از لیلیا
خیلی دلم گرفته از خیلیا
نمونده از جوونیام نشونی
پیر شدم ٬ پیر تو ای جوونی!!
..تنها یکی سنگ صبور خونه ی سردو سوت و کور
توی شبات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست!!
اگرچه هیچکــــــس نیومد ٬ سری به تنهایـــــیت نزد٬
اما تو کـــــوهه درد باش ٬ طاقت بیارو مــــرد باش..
..صدای سازم همه جا پر شده
هر کی شنیده از خودش بی خوده..
اما خودم پر شدم از گلایه
هیچی ازم نمونده جز یه سایه٬
سایه ای که خالی از عشق و امیــــــــد
همیشه محتاج به نور خورشیـــــــد!!!!
+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 15:41  توسط نادیا
|
حرف بزن ..
اشاره کن..
ساده بخند..
نگاه کن ٬
امده ام که صبح را در نفس تو بنگرم..
باز بگو..
سوال کن..
شعر بخوان..
شلوغ کن..
من همیشه با توام..
زود بیا که عمر من بی تو درون اتش است..!!
..سال نو مبارک..
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 18:23  توسط نادیا
|
نزدیکترین ستاره ها٬لاجرم درخشنده ترین ستاره ها نیستند ٬
مجاورت ٬همیشه نشانه ی مهربانی نیست٬
گاهی خاطره ای بس دور٬از واقعیتی که در ان غوطه وریم ٬
ملموس تر است..!!
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 15:58  توسط نادیا
|
خیال می کردم که در ساحل دریا باخدا قدم می زنم!!
در اسمان تصویری از زندگی خود دیدم.همه جا ٬ دو رد پا دیدم ٬یکی از ان من ودیگری جای پای خدا بود..
وقتی در اخرین تصویر زندگیم به روی شن ها نگاه می کردم دیدم فقط یک ردپا می بینم!
خـــــدایا
فرمودی که به تو ایمان اورم ٬ هرگز تنهایم نخواهی گذاشت چرا درسخت ترین مواقع زندگیم ردپایی ازتو نمی بینم؟
چرا در ان اوقات رهایم کردی؟
فرمود:
بنده ی عزیز تورا دوست دارم وهرگز تنهایت نمی گذارم و نخواهم گذاشت..
اگر درسخت ترین اوقات فقط یک ردپا ببینی ان هم ردپای من است!!
که تورا به دوش می کشم!!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 15:47  توسط نادیا
|
ارزوئی ست مرا در دل
که روان سوزدوجان کاهد
هردم ان مرد هوس ران را
با غم و اشک و فغان خواهد
بخدا در دل وجانم نیست
هیچ٬خبر حسرت و دیدارش
سوختم ازغم و کی باشد
غم من مایه ی ازارش
شب در اعماق سیاهی ها
مه چو در هاله ی راز اید
نگران دیده به ره دارم
شاید ان گمشده باز اید
سایه ای تاکه به درافتد
من هراسان بدوم بر در
چو شتابان گذرد سایه
خیره گردمبه در دیگر
همه شب در دل این بستر
جانم ان گمشده را جوید
زین همه کوشش بی حاصل
عقل سرگشته به من گوید
زن بدبخت دل افسرده
ببر از یادمی او را
این خطا بود که ره دادی
به دل ان عاشق بد خورا
ان کسی را که می جویی
کی خیال تو به سر دارد
بس کن ناله وزاری را
بس کن او یار دگر دارد!!
لیکن این قصه که می گوید
کی به نرمی رودم در گوش
نشود هیچ ز افزونش
اتش حسرت من خاموش
می روم تاکه عیان سازم
راز این خواهش سوزان را
نتوانم که برم از یاد
هرگز ان مرد هوس ران را
شمع ای شمع چه می خندی؟
به شب تیره ی خاموشم
به خدا مردم از این حسرت
که چرا نیست در اغوشم....!!
((اینم هدیه ی ولنتاین به خودم
))

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 10:54  توسط نادیا
|
کاش می شد این نگاه غوطه ور میان اشک رابر جهان دیگری نثار کرد!
کاش می شد این دل فشرده ٬
بی بهاتر از تمام سکه های قلب را زیر اسمان دیگری قمار کرد!
کاش می شد ازمیان این ستارگان کور ٬
سوی کهکشان دیگری فرار کرد!
ای کرانه ها ی جاوید ناپدید!
این شکسته ی صبور را در کجا پناه می دهید؟!!؟
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 20:44  توسط نادیا
|
اگر داغ رسم شقایق نبود ٬
اگر دفتر خاطراتم پر از ردپای دقائق نبود ٬
اگر ذهن ایینه خالی نبود ٬
اگر عادت عابران بی خیالی نبود ٬
اگر قلک کودکی لحظه هارو پس انداز می کرد ٬
اگر کوه ها کر نبودند ٬اگر اب ها ترنبودند ٬اگر باد می ایستاد ٬
اگر فرصت چشم من بیشتر بود ٬
اگر می توانستم از خاک یک دسته لبخند پرپر بچینم ٬
تورامی توانستم ٬ای دور
ازدور ٬یکبار دیگر ببینم!!!!
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 19:32  توسط نادیا
|
من در زنـــــدگی سکوت را برگزیدم.
چرا که من درحرف هاوفریادهای بی صدای سکوت خویش غوطه ورم واکنون سکوتم را گم کرده ام!!
اری من سکوت خویش رادر میان سکوت دیگران گم کرده ام!
بار هاخواستم که سکوتم را بشکنم
اما نشد!
نتوانستم!
دیگر به ستوه امده ام.
من در خفقان خویش گم شده ام
من محتاج فریادم
بگذار هـــــــــــــواری بزنم
((اه ....من درخفقان گم شده ام))!!!!
+ نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 22:31  توسط نادیا
|
پرده ی جانکاه ظلمت رابسوز
ای دل من٬شعلــــه ی اهت کجاست؟
جانم ازاین تیرگی برلب رسید
اسمان عمرمن!ماهت کجاست؟
این منم خسته دراین کلبه ی تنگ
جسم درمانده ام ازروح جداست
من اگر سایـــه ی خویشم٬یارب٬
روح اواره ی من کیست٬کجاست؟؟

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 17:8  توسط نادیا
|
بامن امشب چیزی ازرفتن نگو
نه نگو٬ازاین سفربامن نگو
من به پایان می رسم ازکوچ تو
بامن ازاغازاین مـــردن نگو
کاش می شدلحظه هاراپس گرفت
کاش می شدازتوبودوباتوبود
کاش می شدازتوگم شدازهمه
کاش می شدتاهمیشه باتوبود!
کاش فردا را کسی پنهان کند
لحظه هارالحظه سرگردان کند
کاش ساعت رابمیراندبه خواب
ماه رابر شاخه اویزان کند
می روی تاقصه راغم نامه تدفین کنی
می روی تاواژه راباران خاکسترکنی!
ثانیه تاثانیه گل واژه ی ویران شدن
می روی تا بخشی ازجان مراپرپرکنی!!
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 16:44  توسط نادیا
|
تا که بودیم نبودیم کسی کشت مارا غم بی هم نفسی
تا که خفتیم همه بیدارشدند تا که مردیم همگی یار شدند
قدر ان شیشه بدانیدکه هست نه در ان موقع که افتادوشکست!!

ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 22:56  توسط نادیا
|
تقدیم به خودم....
تک تک لحظه های دوری ات که این سرنوشت سخت دل رقم زده است٬
تقدیم به خودم....
فریادهای بی صدا٬ناله های شبانه و اشوبی که در دلم است٬ اشکهای دانه ریز که
از روی گونه هایم رقصان رقصان میریزند٬ دل های شکسته٬چشم های به انتظار
مهرومحبتت نشسته٬
تقدیم به خودم....
خلاصه همه وهمه ی لذت هایی که باغم وغصه همراه است٬
تقدیم به خودم....
چرا تنهایم گذاشتی؟چرابدون اینکه به من بگی ناگهانی گذاشتی رفتی؟
چطور بدون من شب را به صبح می رسانی؟ چگونه بدون من به زندگی خویش طعم زیبایی می بخشی؟
ایا روزی باز خواهی گشت و مرا در اغوش خواهی گرفت؟
حالا باید بدوونی
روزی که در جست وجوی من بیای٬ من سال هاست که تورا از یاد برده ام و دیگرهیچوقت
تورا نمی بخشم!!

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 20:38  توسط نادیا
|

چگونه می توان....
چگونه می توان به اسب راهوار موفقیت سوار بودوبه سوی سرزمین کامیابی تاخت وسخن از ناکامی گفت!؟
چگونه می توان صبح را با نغمه های دلکش عشق اغاز کردوشب را با لالایی ارامش بخش عشق بخواب رفت و عشق را منکر کرد؟
چگونه می توان اغوش گرم محبوب را احساس کردو همچنین دست نوازش گرش را وعاشقانه نزیست؟!
چگونه می توان دائم از چشمه های جوشان نعمت های بی پایان جرعه جرعه نوشید وباز تشنگی را فریاد زد؟
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 15:28  توسط نادیا
|
زمان! به من اموخت که دست دادن معنای رفاقت نیست....!
بودن! قول ماندن نیست....!
عشق ورزیدن! ضمانت تنها نشدن نیست....!
ودوست داشتن کسی که می گوید<<برای تو می میرم>> دروغی بیش نیست....!
و اما حقیقت را کسی می گوید که برای تو زندگی کند!

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 16:48  توسط نادیا
|
زمان
بس کند می گذرد برای انان که در انتظارند٬ بس تند می گذرد برای انان که می ترسند ٬ بس طولانی است برای انان که در اندوهند بس کوتاه برای انان که سرخوش اند٬ اما ابدی برای انان که عاشق اند!!!!!!!!!!!!!

ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 14:20  توسط نادیا
|
دردواره ها
دردهای من جامه نیستند تازتن دراورم
<<چامه و چکامه>>نیستند تابه <<رشته ی سخن>> دراورم
نعره نیستندتا ز <<نای جان>>براورم
دردهای من نگفتنی٬ دردهای من نهفتنی است
دردهای من ٬گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست!
درد مردم زمانه است!! مردمی که چین پوستینشان٬مردمی که رنگ روی استینشان ٬مردمی که نام هایشان٬جلد کهنه ی
شناسنامه هایشان ٬ درد می کند!!
من ولی تمام استخوان های بدنم ٬لحظه های ساده ی سرودنم٬ درد می کند!
انحنای روح من ٬شانه های خسته ی غرورمن ٬تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است..
کتف گریه های بی بهانه ام ٬بازوان حس شاعرانه ام٬ زخم خورده است!
دردهای پوستی کجا؟ درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب پا فشاری شگفت دردهاست..
دردهای اشنا٬دردهای بومی غریب٬دردهای خانگی٬دردهای کهنه ی لجوج..
اولین قلم ....حرف حرف دردرا در دلم نوشته است.
دست سرنوشت خون درد را با گلم سرشته است.
پس چگونه سرنوشت ناگریز خویش را رهاکنم؟!
درد رنگ و بوی غنچه ی دل است.
پس چگونه رنگ وبوی غنچه را زبرگ های توبه توی ان جدا کنم؟!
دفترمرا ..دست دردمی زند ورق! شعرتازه ی مرا..دردگفته وهم شنفته است!
پس در این میان ٬من از چه حرف میزنم؟
درد حرف من نیست ٬درد نام دیگر من است!!!!!!
من چگونه خویش را صدا کنم؟؟
+ نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 14:18  توسط نادیا
|
بهتره
دیگران ما رو به خاطره انچه که هستیم متنفر باشند تا اینکه ما روبخاطره انچه که نیستیم دوست داشته باشند!!!!


+ نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 22:22  توسط نادیا
|
نمی دانم چرا اسمان دلت بارانی است! ولی ابر چشمانت نمی بارد تا کویر خشک گونه هایت را سیراب کند!!!!
انگار یک دنیا حرف پشت سر گلویت راکد مانده است....
شاید می خواهی کسی بیاید و به جای تو فریاد بزند.
کاش می توانستی غمی را که در دل داری به من بگوئی!!
باور کن برایم خیلی سخت است که غم واندوه چشمانت را ببینم و نتوانم از درد هایت بکاهم....
شاید فکر کنی انقدر بزرگ نشده ام که دردهای تو را ببینم و حس کنم و بفهمم ولی حتی اگه نتوانم با سرانگشتان کوچکم
گره ای از غم تورا باز کنم.!!

دلم برای تو می زند.. گوش هایم منتظر شنیدن صدای توست....!!!!
+ نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 16:35  توسط نادیا
|